X
تبلیغات
کلبه برفی متروکه نیست...!!!
کلبه برفی متروکه نیست...!!!
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392
خانه های قدیمی را دوست دارم
 
 
خانه های قدیمی را دوست دارم

تاریخ در آنها به زیبایی در حرکت است

همه چیز عمر دارد

حرف دارد

برکت دارد

تکنولوژی آن ها را له نکرده

یاغی گری ها ی مدرن تغییرشان نداده

هنوز حیاط هست

حوض است

کوزه هست

قناری می خواند

ماهی شنا می کند

دیوارهای اتاق های کوچک

مهمان جمعیتی زیاد است

سفره ها گسترده اند

نه دو نفره

نه چهار نفره

صدای پیرها شنیده می شود

حضورشان برکت خانه است

کوزه ها مملو از ترشی

دیگ کوچک مفهومی ندارد

نذری پزان به راه

همسایه حق به گردن دارد

دست ها صدا دارد

درختان نفس می کشند

باغچه هنوز آرزو نشده

زیرزمین انباری نیست

حیاط را بالکن نمی خوانند

پنجره فقط در نقاشی ها نیست

باران در خانه می بارد

ایوان زیر حصیر

چایی همیشه دم است

روی سماور

توی قوری

در خانه همیشه باز است

مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد

غذاها ساده و خانگی است

بویش نیازی به هود ندارد

عطرش تا هفت خانه می رود

کسی نان خشکه ندارد

نان برکت سفره است

مهمان ناخوانده آب خورشت را زیاد می کند

دلخوری ها مشاوره نمی خواهد

دوستی ها حساب و کتاب ندارد

سلام ها اینقدر معنا ندارد

سلام گرگی وجود ندارد

افسردگی بیماری نایابی است

گلدان ها در خانه اسیر نیستند

درخت یاس هنوز هست

بوی یاس از شیشه های عطر نمی آید

دست پدر همیشه پر است

خانه همیشه شسته

خاک اینجا نمی ماند

همه چیز زنده است

حتی اگر آن خانه

.....سال های سال متروکه مانده باشد 
 
 
 
 
                     


+ 11:45 اسکیمو
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392
همه را شکل یار می‌بینم// پیرزن را نگار می‌بینم
nini%5B1%5D.jpg

دائم از غصه می‌زنم بر سر
زندگی مشکل است بی‌دلبر
دوستانم شدند بابا، و
بنده هستم هنوز بی‌همسر
پیرمردی مجردم، که همه
می‌دهندم نشان به یکدیگر
پسرِ پیر داند ارزش زن
پیر دختر هم ارزش شوهر
زرگر از قدر زر خبر دارد
گوهری داند ارزش گوهر
وای بر من، خروس با مرغ است
شده‌ام از خروس هم کمتر
نه جگر دارم و نه دندانی
بس‌که دندان گذاشتم به جگر
گرچه در بین جمع خاموشم
دارم آتش بر زیر خاکستر
گفت یک بچه دبستانی:
«میم مثل چه؟» گفتمش: «محضر»
با تو از راز خویش می‌گویم
گرچه آن را نمی‌کنی باور:

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم


همه عمر در تعب بودن
از غم و غصه جان‌به‌لب بودن
با هزاران کمال و فضل و ادب
بین افراد بی‌ادب بودن
از مرض‌های سخت در بستر
روز و شب در تنور تب بودن
با یکی از اجنه تنهایی
کنج یک غار نصف‌شب بودن
در جهنم هزار و ششصد سال
با ابوجهل و بولهب بودن
هست اینها و بدتر از اینها
بهتر از مثل من عزب بودن

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم


خواب دیدم شبی که زن دارم
کت و شلوار نو به تن دارم
جشن برپا شده‌ست و از هر سو
میهمانان مرد و زن دارم
جای یک زوجه، شانزده زوجه
جای ماشین عروس ون دارم
صبح وقتی که چشم وا کردم
باز دیدم که صد محن دارم
نه کتی در برم، نه شلواری
نه اگر جان دهم کفن دارم
نشود مبتلا کسی، یارب
به چنین حالتی که من دارم

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم


دوش رفتم به درب خانه وی
زنگ‌شان را فشار دادم هی
عوض گل رسید بوته خار
جای او در گشود مادر وی
گفتم: «ای نازنین، قبولم کن
به غلامی، که عمر من شد طی»
گفت: «هستی نجیب؟» گفتم: «هان»
گفت: «مؤمن چطور؟» گفتم: «ای‌ی‌ی...»
گفت: «کار تو چیست؟» گفتم: «هیچ»
گفت: «سرمایه تو؟» گفتم: «هی‌ی‌ی...»
گفت: «پس بیش از این نکن اصرار»
گفت: «پس بعد از این نشو پاپی»
گفتم: «ای بر سرت بلا بارد
صبر بر این بلا کنم تا کی؟

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم...»


گر موفق شوم به دیدن او
گویمش: «ای نگار زیبارو
آن‌قدر عاشق تو ام که مپرس
آن‌قدر مخلص تو ام که مگو
هرکسی جز تو را بگیرم، هست
زن بد در سرای مرد نکو
نشود حسن‌های ما کامل
تا ندارم زن و نداری شو
دختر خانه بوده‌ای، کافی‌ست
خانم خانه باش و کدبانو
تا به کی پیش مادرت باشی؟
همنشینی بد است با بدخو
کس ندیده کلاغ با طاووس
کس ندیده گراز با آهو...»
پاک دیوانه‌ام، چه می‌گویم؟
این‌چنین کی زنم شود یارو
مبتلایم به درد ناجوری
که نگردد علاج با دارو

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم


چون به تن می‌کنند جامه تنگ؟
شده چادر برای زن‌ها ننگ
در خیابان لباس‌ها دارند
با بدن‌ها نبرد تنگاتنگ
تا بگویی که «این چه ترکیبی‌ست؟»
می‌شوی بی‌کلاس و بی‌فرهنگ
در چنین دوره‌ای که هر دهِ ما
گفته زکی به شهرهای فرنگ
تا زمانی که پیر صد ساله
صورتش خوشگل است و رنگارنگ

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم


«حشمت» آید به چشم من «نسرین»
«قدرت» آید به چشم من «پروین»
بشنو اکنون حکایتی جالب
گر نداری به حرف بنده یقین
می‌گذشتم زکوچه‌ای، دیدم
برگی از یک مجله روی زمین
روی آن عکسی از دو دختر بود
چهره هر دو مثل حورالعین
نیم ساعت به دیده حسرت
خیره بودم بر آن ورق همچین
زنی آمد که: «چیست این؟» گفتم:
«چه بگویم، خودت بیا و ببین
روی زیبای حوریان بهشت
کرده است این مجله را تزیین»
گفت: «یارو، خدا شفات دهد
باشی از این به بعد بهتر از این
این‌که عکس فرشته می‌بینی
هست عکس لنین و استالین...»
گفتم: «امروز چون تو می‌بینم
همه را، ای نگارِ ماه‌جبین»
گفت: «بس کن، نگار سیخی چند؟
شده‌ای پاک خل، منم: افشین...»

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم


برچسب‌ها: شعر برگزیده ششمین جشنواره طنز مکتوب, محمدعلی ندوشن
+ 17:41 اسکیمو
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391
سال نو مبارک

                        باستانی هم که باشی

                                             بهار معاصرت می کند



                                   

+ 20:30 برفك
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391
اندر احوالات آن شیخ و مرید
آورده اند که در نیمه شبی خواجه محمود(حفظه الله) نزد پیر و مرشد خود شیخ اسفندیار برفت...دق الباب نمود که خواجه را  صدا آمد : کیستی ؟

گفت : خاک قدوم مبارک شیخ اسفندیار کبیر محمودم ...!!!!

شیخ خواجه را فرمود:به پا باش تا پیش جامه به کت و شلوار مبدل کنم تا قدم رنجه نمایم.

خواجه محمود چند بماند تا فتح باب شد...تا شیخ را دید گفت:یا شیخ گلی از سبد مریدانت پرپر شد...!

شیخ فرمود:محمود درست حرف بزن ببینم چه مرگته...!!!

دست به دامان مراد خود گشت که:گل به سر شدیم!خواجه چاوز خمره رحمت ازلی را هورت کشیده و زرتش غمسور گشته...

شیخ ورا گفت:تو از کجات آوردی چنین حرف نشسته ای را؟!!!

عرضه داشت:چندی پیش در حال افاضات بر منبر هیئت وزرا بودم که بطری آبی نزد من آوردند که چون سرکشیدم حالت خماری بر من عرض شد و در میان ایراداتم خواب بر من مستولی گشت...در رویا هوگو را دیدم در هاله ای از نور سبز جفتک پرانی می نمود...ورا گفتم تو راچه شد که چنین شدی؟

گفت:راحت شدم محمود!بیا و مرا گور به گور کن...!!!!!

شیخ را حالتی افتاد که سخت مستاصل شد...خواجه محمود را فرمود:دامن مرا فرو بگذار که ضرورتی است مرا...

و بعد آفتابه را برداشت و از صحنه خارج شد...!!!!!!!!

چندی بعد بازگشت و خواجه را فرمود که یا محمود تا این گل در سبد مریدان ما نگندیده برو و او را دفن کن...!!!!

و از آنجا که علقه خواجه به شیخ کبیر سبب علاقه بی حد و حصر وی به عشاق پاک باخته شیخ و همچنین به خواجه چاوز گردیده است وی به طرفه العینی به بلاد کفر عزیمت کرد تا آن بسیجی حقیقی و غریب دور از وطن...خواجه شهید...را گور به گور نماید...چرا که او اولین شهید اسلام بود که بویی از مسلمانی نبرده بود!!!

خواجه محمود پشت تابوت به راه افتاد و گریه ها کرد و ضجه ها زد و از درد فراق تابوت آن مرحوم به اعلی علیین سفر کرده را بوسه ای نثار کرد و ورا به فاتحه ای مهمان کرد و بعد نزد ام الشهید رفت و وی را در آغوش اسلام کشید که این امر در منظر شیخ میر تاج الدینی نه امری قبیح بود!بلکه بسی پسندیده می نمود ...!!!!!!

و بعد نامه شیخ را چون هدهدی سبکبال به ام الشهید داد که او را بشارت بازگشت یوسف پرکشیده را به همراه عباد صالح پروردگار و مسیح و انسان کامل میداد...

شادی روح تازه درگذشته صلوات...!!!!!! 

              

+ 11:55 اسکیمو
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391
مادر
راه چارە نداشتم...
 
داشته ام تكه گچي بود اما
 
سفيد ....
 
خيلي سفيد... خيلي سفيد...



برچسب‌ها: خیلی قشنگ بود, با سپاس از مهندس مهربان
+ 11:24 اسکیمو
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391

سلسله اشکانيان چشمانم

هيچگاه منقرض نخواهد شد

من

از تبار آل مويه ام


                     


+ 20:16 برفك
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391
ستاره ی دنباله دار رنج

از ملکوتِ چراهای کودکانه به قعر ظلمانی بایدهای بزرگسالی تبعیدمان کرده اید،

 بی آنکه بدانیم چرا؟

                                

به ناچار اگر شب باشد می خوابی برای بیدار شدن واگر روز باشد می دوی برای خوابیدن،

با همان حیرت غریزی که جوهره ی چشم و نگاهِ همیشگی ماست.

حیرتی که در کودکی، در روزهایِ دورِِ کودکی در جوارِ لپهایِ نمکین داشتیم.

وحالا آن را با صورتِ استخوانیِ مزه از دست داده در لفافه ی کلمات            

می پیچانیم.

کلماتی که نتیجه ای جز گیج کردن دیگران که خود نیز گیج کننده ی گروهی دیگرند،

سودی و سعادتی در بر نخواهند داشت.

کلماتی که جمله می شوند، وجمله هایی که آوا، و آواهایی غم انگیزتر از

 ناله های معصومانه ی فیلِ پیری که پس از طیِ یک عر طبیعی،حالا در حال مُردن است.

آوا.

اما نه از جنسِ چهچهه ی قناری و سوتِ جیرجیرک و هوفِ باد

و ضرباهنگِ فوقِ موسیقیایی نوکِ دارکوب و درخت.

گاه در بزرگترین و پر رفت و آمدترین خیابانِ شهر،

درمقابلِ سؤال دوست، آشنا یا غریبه ای آرزو می کردم کاش در همان لحظه

در جیبم پینه دوزی می داشتم تا با یکدیگر به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم.

و من خود یکبار در تنهایی، حدود بیست دقیقه به یک دانه خرما نگاه کردم.

فقط نگاه کردم.

دوست خوب من، ما ظاهراً بخش کوچکی از یک سؤال بزرگیم.

آری کوچک.

ما در میان کوچک ها بزرگتریم ولی به هر حال سؤالیم.


آیا روزی کسی یافت خواهد شد که بدون توسّل به استنادِ باران و نور و چشمِ کبوتر و بویِ کُندُر،

چشم در چشم ما بایستد.

و به سادگی سلامِ خواهرزاده ی کوچکمان، ستاره ی دنباله دارِ رنجِ مارا

به مدارِ منظومه یِ تازه و شادابی ببرد.

کسی تلخ تر از الکل؟

واسیدی تر از مخدّرات؟


برچسب‌ها: حسين پناهي
+ 19:35 برفك
سه شنبه هفتم آذر 1391
شرح آه

شه لب تشنگان می گفت زیر تیغ قاتلها

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها

به غیر شاه مظلومان نبینی عاشقی صادق

که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها

سرشهزاده اکبر چون زشمشیر عدو شق شد

زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

بگوآماده شو زینب که بعد از ظهر عاشورا

جرس فریاد می دارد که بربندید محملها

نهان شده زیر خاکستر سرشاه شهید اما

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

چو شب شد غرق وحشت در بیابان طقل شه گفت

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ....

برچسب‌ها: حسامی محولاتی
+ 14:17 اسکیمو
سه شنبه سی ام آبان 1391
شرح آه...

حسين سرسلسله شيدايان عشق است و شيدايي را به هر كسي نمي بخشند . شيدايي حق ، پاداش از خود گذشتگي است اما خودپرستان مفتون شيطانند و آن نيز جنون است اما از آن جنون تا اين شدايي امانتداران امانت ازلي ، فاصله از زمين تا آسمان است . كربلا قلب پيكره تاريخ است و چشمه نوري كه در آينه ي جان ما انعكاس يافته است و آينه اگر ((انا الشمس)) نگويد ، چه گويد ؟

 

                       

+ 10:22 اسکیمو
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391
شرح آه...

اي دل!

نيك بنگر كه زبان رمز چه رازي با تو باز گويد : (( كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا )) يعني اگرچه قبله در كعبه است اما (( فاينما تولوا فثم وجه الله)) پس به هر طرف روي كنيد به سوي خدا روي آورده ايد ، يعني هر كجا كه پيكر صد پاره تو بر زمين افتد آنجا كربلاست نه به اعتبار لفظ و استعاره كه در حقيقت هرگاه كه علم قيام تو بلند شود عاشورا است ، باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره...


 

                              


برچسب‌ها: سید شهیدان اهل قلم, مرتضی آوینی
+ 11:1 برفك